تبلیغات

كیـمیـای محبـت - وظایف مردم در دوره ى غیبت كبرا (قسمت 2)
كیـمیـای محبـت
کیمیا،محبت اهل بیت است
حفظ ایمان
یكى از وظایفى كه متوجه هر فرد مسلمان در دوران غیبت است، دعا براى حفظ ایمان و ثبات قدم و راست قامتى در دین و ولایت ائمه هدى ـ علیهم السلام ـ مى باشد. چرا كه احادیث بسیارى خبر از طوفان هاى ویرانگرى در این دوران مى دهد كه پیل مردان را از جاى كنده و كهن دژها را در هم مى كوبد و نیز تأكید بسیار فرموده اند كه در این روزگار پیوسته التجاء و التماس به ساحت قدس الاهى داشته تا در این گرداب ها هلاك نشده و سلامت بگذرد. و آنچه ما همینك شاهد آنیم همان تندرهاى غرانى ست كه فریادشان گروهى را بر زمین ریخته و تاب برخاستن از ایشان زدوده است. و دیگر با دیدن، دلیل لازم نیست لیكن به منظور اهمیت سخن به فرازهایى از سخنان وحى سیرتان اشاره مى كنیم:
قال الامام الصادق ـ علیه السلام ـ: ان لصاحب هذا الامر غیبة المتمسك فیها بدینه كالخارط شوك القتاد بیده ـ ثم اطرق ملیّاً ـ ثم قال: ان لصاحب هذا الامر غیبة فلیتق اللّه عبد و لیتمسك بدینه.
همانا صاحب این امر را غیبتى در پیش است كه دین دارى چون دست كشیدن بر شاخه خار است  ـپس قدرى سر بزیر افكند و سپس فرمود: همانا صاحب این امر را غیبتى است كه بنده ى خدا در آن هنگام تقواى الاهى پیشه سازد و به دین خود در آویزد.
البته این تمسك جستن به دین كارى بس دشوار و بویژه در این زمان است كه مى بایست آنگونه كه خود فرموده اند در سایه التماس و التجاء به درگاه حق آن را تحقق بخشید. یكى از مهمترین ادعیه این باب كه بدان سفارش بسیار شد این دعاست:
اللهم عرفنى نفسك . ..
  بقیه در ادامه مطلب
خویشتندارى
یكى از واژه هایى كه در لابلاى گفتار منیران وحى ـ علیهم السلام ـ بدان اشاره بسیار و تأكید فراوان شده است، تقیه یا خویشتن دارى است. این واژه در مكتب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بمعناى پرهیز از هر گفتار و یا رفتارى است كه موجب به خطر افتادن دین و باورهاى اصیل اسلامى از سوى اجتماع مى شود. چرا كه جامعه ى فاسد آخر زمانى هر گونه سخن و یا عملكردى را كه بر خلاف خواهشهاى كریه و ضد بشرى اوست، نمى پذیرد; در نتیجه آن حركت را در هم كوبیده و بنیان دینى و اجتماعى وى را نابود مى سازد. از این رو در احادیث بسیارى تأكید به رعایت تقیه و خویشتن دارى از ابراز حق در این گونه موارد شده است در این باره مى بینیم:
قال ابى عبد اللّه ـ علیه السلام ـ انّ تسعة أعشار الدین فی التقیّة ولا دین لمن لا تقیّة له
امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: همانا نُه دهم از دین، تقیّه است و كسى كه تقیّه نداشته باشد دین ندارد. آنچه كه مهمّ است بیان اجمالى موارد تقیّه است كه بدان اشاره مى شود.
مردم بر دو گونه اند یا عالم و آشناى با حق و یا آنكه ناآگاهند; كه البته تكلیف عالمان روشن است. و امّا آنهایى كه عالم نیستند نیز خود بر هشت نوعند كه وظیفه ى عالم ـ با توجه به رعایت تقیه ـ نسبت به آنها متفاوت است.
اوّل: عوامى كه جاهلند و از پذیرش حق اباء ندارند اگر حقّ را بشناسند، قبول مى كنند.
دوم: اهل شبهه و حیرت، كسانى كه در صدد شناخت حقّ هستند ولیكن به دلائلى گرفتار شك و شبهه شده اند.
سوم: گمراهانى كه در راه شناخت حق قدمى گذاشته اند امّا در اثر مجالست با اهل گمراهى و یا خطا كردن در طریق تحصیل علم و معرفت، گمراه شده اند.
وظیفه ى عالم نسبت به این سه قسم ارشاد و هدایت است و باید آنها را بسوى علم و معرفت كشاند و تقیّه كردن در این سه مورد نیست. كه دلیل عقل و احادیث اهل بیت ـ علیهم السلام ـ این ارشاد را لزومى مى دانند.
چهارم: منكرین حقّ، كسانى كه وقتى حق نزد آنها ذكر مى شود، مسخره مى كنند و استهزاء نسبت به امام معصوم ـ علیهم السلام ـ دارند.
پنجم: منكرین و دشمنان حق، آنها كه اگر حقّ نزد آنها اظهار شود، موجب ضرر مالى یا عرضى یا جانبى مى شوند: تقیه نسبت به این دو قسم واجب است و باید انسان زبان خود را در نزد ایشان نگه دارد و در عمل نیز كارى انجام ندهد كه اسباب تباهى او را فراهم آورند.
ششم: مردم مؤمنى كه از نظر عقلى و معرفتى ضعیف بوده و تحمّل قبول و حفظ و پوشاندن اسرار اهل بیت ـ علیهم السلام ـ را ندارند; از این گروه نیز باید اسرار اهل بیت ـ علیه السلام ـ مخفى گردد و معارفى كه توان قبول آنها را ندارند را كتمان نمود.
هفتم: كسانى كه خداوند بر دلها و گوشهاى آنها بسبب روى تافتن از حقّ مهر زده است; بگونه اى كه دعوت به حق در آنها هیچگونه تأثیرى ندارد و موعظه در آنها راه نمى یابد، در این صورت اگر چه ضررى از جانب ایشان متوجه نخواهد شد لیكن اظهار حق نزد آنها رجحانى نداشته بلكه ترك دعوت آنها رجحان دارد. زیرا هیچ فائده اى بحالشان ندارد (وسواء علیهم ءأنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون)(52) در كتاب كافی از فضیل روایتى نقل شده است
قلت لأبی عبداللّه ـ علیه السلام ـ : ندعوا الناس إلى هذا الأمر؟ فقال: یا فضیل انّ اللّه إذا أراد بعید خیراً أمر ملكا فأخذ بعنقه حتّى ادخله فی هذا الأمر طائعاً أو كارهاً.
به امام صادق عرض كردم: آیا مردم را بسوى این امر (امر امامت شما) دعوت كنیم. حضرت فرمودند: اى فضیل هنا خداوند هنگامى كه براى بنده اى از بندگانش اراده ى خیر كند به فرشته اى امر مى كند تا گردن او را بگیرد تا اینكه او را داخل در این امر نماید چه بخواهد چه نخواهد.
هشتم: كسى كه حالش معلوم نیست; یعنى انسان نمى داند كه اهل قبول حق هست یا خیر. وظیفه نسبت به این شخص آن است كه چیزى از معارف را بر او عرضه بدارد، اگر پذیرفت، پس بر او زیاد كند و اگر قبول نكرد و روح انكار در او دید دیگر سكوت كند و تقیّه پیشه سازد.
در كتاب بصائر الدرجات حدیثى بس زیبا در این باره نقل شده كه بدان اشاره مى كنیم:
عن الاصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ قال: سمعته یقول: انّ حدیثنا صعب مستصعب خشن مخشوش، فانبذوا إلى الناس نبذاً فمن عرف فزیدوه ومن أنكر فامسكوا لا یحتمله إلاّ ثلث، ملك مقرب أو نبی مرسل أو عبد مؤمن امتحن اللّه قلبه للایمان.
اصبغ بن نباته مى گوید: شنیدم حضرت على ـ علیه السلام ـ مى فرمود: همانا احادیث ما بسیار دشوار است از آنها مقدارى به مردم عرضه كنید اگر شناختند و قبول كردند پس بر آنها زیاد كنید و هر كس انكار كرد پس دست نگه دارید (و چیزى نگوئید) هیچ كس تحمل احادیث ما را ندارد مگر سه طائفه یا فرشته ى مقرّب یا پیغمبر فرستاده شده و یا بنده ى مؤمنى كه خداوند قلب او را به ایمان امتحان كرده باشد.  
ترك تسمیّه نام اصلى آن حضرت
یكى از وظائف شیعیان در زمان غیبت آن حضرت ترك نام بردن آن حضرت با نام اصلى آن بزرگوار كه هم نام رسول خداست، مى باشد و ما در این باره به چند روایت اكتفا مى كنیم.
عن أبی الحسن العسكری ـ علیه السلام ـ یقول الخلف من بعدی الحسن فكیف لكم بالخلف من بعد الخلف فقلت ولم جعلنی اللّه فداك قال ـ علیه السلام ـ انّكم لا ترون شخصه ولا یحل لكم ذكره باسمه فقلت وكیف نذكره فقال قولوا الحجة من آل محمّد ـ صلّى اللّه علیه وآله وسلّم ـ(55).
راوى مى گوید امام هادى ـ علیه السلام ـ مى فرمودند: جانشین بعد از من (امام) حسن (عسكرى) مى باشد پس چگونه اید شما با جانشین بعد از او پس عرض كردم چطور خدا مرا فداى شما كند فرمودند: شما شخص او را نمى بینید و حلال نیست بر شما كه او را به اسمش یاد كنید گفتم پس چگونه او را یاد كنیم فرمودند بگوئید حجّت از آل محمّد ـ علیهم السلام ـ.
عن محمّد بن عثمان العمرى قدس روحه خرج توقیع بخط أعرفه « من سمانی فی مجمع من الناس باسمی فعلیه لعنة اللّه ».
از محمّد بن عثمان عمرى (یكى از نواب خاص آنحضرت) روایت شده كه توقیعى به خط آن حضرت خارج شد كه من آن را شناختم حضرت مرقوم فرموده بودند: هر كس مرا در جمع مردم به اسم، نام ببرد، لعنت خدا بر او باد.
البته از این توقیع و روایات دیگر استفاده مى شود كه در جمع مردم نام بردن آن حضرت اشكال دارد و این منافات ندارد با اینكه در زیارت آل یس بخوانیم

 اللّهمّ صلّ على م ح م د حجّتك فی أرضك وخلیفتك فی بلادك
 البته در صورتى كه منفرداً در حال خواندن زیارت و دعاى بعد از زیارت باشیم.
خرج فی توقیعات صاحب الزمان: ملعون ملعون من سمّانی فی محفل من الناس.
ملعون است ملعون است، كسى كه در محفل مردم مرا به اسم نام ببرد.  
توبه كردن
یكى از وظائف منتظران توبه حقیقى از گناهان است; اگر چه توبه در هر زمان بر گناه كاران واجب است; ولكن اهتمام به آن در این زمان از این جهت است كه یكى از اسباب غائب بودن حضرت صاحب الامر ـ ارواحنا فداه ـ و طول غیبت آنجناب گناهان بزرگ و بسیار دوستان آن حضرت است كه موجب مستور ماندن ولى بر ما و محبوس بودن ما از آن عزیز است.
از امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ در ضمن نامه اى چنین رسیده است: حبس نمى كند ما را از شیعیان مگر آنچه به ما مى رسد از اعمال زشت و ناپسند آنها.
و توبه به معناى پشیمان شدن از گناهان گذشته و تصمیم بر ترك آن است در آینده است; و نشانه آن جبران هر آنچه از دست رفته مانند قضاى واجبات و اداى حقوق مردم و تحصیل رضایت آنان و نیز گوشتى را كه از مال حرام پدید آمده آب كنى و سختى عبادت را به اندازه اى كه لذّت معصیّت چشیده اى بر خود هموار سازى.
هرگز مگو كه توبه نتیجه اى نخواهد داشت چرا كه سایر مردم كه توبه نمى كنند، باز امام غائب است. متوجه خویشتن باش. اگر همه خلق سبب تأخیر ظهور حضرت شده اند لیك تو شریك آنان نیستى، و نیز اگر چه او در جهان ظهور نكند لیك در جان تو رخ از نقاب خواهد گرفت و شاهد ظهور شخصى براى خویشتن خواهى بود.
  امكان ملاقات با امام زمان ارواحنا فداه
یعنى بالاترین دلیل بر امكان یك چیزى این است كه آن اتفاق افتاده باشد. شكّى نیست كه مسأله ى ملاقات با امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ مسأله اى واضح و روشن است; و آن حضرت در مواقعى كه اراده فرموده اند ـ كه اراده آن جناب طبق روایات شیعه اراده ى خدا بوده و قلب آن بزرگوار ظرف مشیّت خداست ـ دیدگان برخى از انسانها را به نور جمال خود منوّر فرموده اند. آنچنانكه مرحوم مجلسى در بحارالانوار و مرحوم طبرسى در نجم الثاقب و شیخ عراقى در كتاب دار السلام و همچنین بزرگان دیگر در كتابهاى خود، تشرّفات افراد بسیارى را كه در پاكى و صداقت آنها هیچ شكّى نیست را ذكر كرده اند.
اما اینكه در توقیع مبارك حضرت آمده است كه هر كس ادّعاى مشاهده كند او را تكذیب كنید; جوابهایى علاّمه ى مجلسى از این اشكال داده اند كه بدان اشاره مى كنیم:
نخست این كه در زمان غیبت كسى ادعاى مشاهده اى كه همراه با نیابت باشد، نمى تواند بكند; به این معنى كه بگوید من هر موقع بخواهم خدمت آنحضرت رسیده و مى توانم او را مشاهده كنم و مشكلات خود و مردم را حل نمایم و واسطه ى بین امام زمان و مردم هستم. چنین شخصى كذّاب است و در زمان غیبت كبرا چنین شخصیتى در جامعه مسلمانان از جانب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ نصب نشده است. و با تأمّل و دقت در تمام توقیع مبارك حضرت كه قسمتى از آنرا عرض كردیم، این نكته فهمیده مى شود چرا كه در ذیل آن به آخرین نائب خاص خود مى فرماید: دیگر به كسى وصیّت نكن كه زمان غیبت كبرا رسیده است. و نیز در همان فرازى كه روایت گردید: من ادعى المشاهده فهو كذاب مفتر.
هر كس ادعاى مشاهده ما را پس از این نماید او دروغ گو و افتراء زننده است. نسبت دروغ به شخصى كه امام ـ علیه السلام ـ را ندیده است، صحیح است; لیكن چگونه مى توان گفت او به امام   افتراء و بهتان زده است; از این فراز معلوم مى شود كه منظور مشاهده مخصوص همراه با ادعاى نیابت منظور امام ـ علیه السلام ـ است.
و ما در این مقام اكتفا مى كنیم به چند تشرّف، و امیدواریم با بیان این تشرفات دلهاى مؤمنان هر چه بیشتر میل به دیدار آن حضرت پیدا كرده و از خداوند فرج آن حضرت را درخواست بنمایند.
  علامه بحر العلوم
مولى محمّد سلماسى ـ شاگرد بزرگمرد نامدار شیعه علامه سید مهدى بحرالعلوم كه از شاگردان مخصوص و صاحب اسرار علامه بوده است ـ مى گوید: من در مجلس علامه بحرالعلوم حضور داشتم كه محقق قمى صاحب قوانین براى دیدن ایشان آمد و این دیدار در همان سالى بود كه وى از ایران براى زیارت ائمه هدى ـ علیهم السلام ـ و تشرف به مكه به عراق سفر كرده بود.
حاضرین مجلس كه بیش از صد نفر بودند متفرق شدند و فقط سه نفر ....












.... از كسانى كه به مرتبه اجتهاد رسیده بودند، ماندند. محقق به علامه گفت: شما كه بافتخار خویشاوندى روحى و جسمى و نیز قرب ظاهرى و باطنى را نائل آمده اید، تقاضا دارم از میوه ها و غذاهاى لذت بخش كه از این بستان و سفره گسترده استفاده نمودید ما را نیز بهره مند كنید تا باعث روشنى دل و اطمینان خاطر ما گردد.
سید بحر العلوم بدون تأمل گفت: شب گذشته یا دو شب پیشتر ـ تردید از راوى است ـ براى نافله شب در مسجد اعظم كوفه بودم، تصمیم ببازگشت گرفتم تا مبادا درس تعطیل شود ـ عادت علامه چندین سال همین بود ـ از مسجد كه خارج شدم در دل خود میل برفتن مسجد سهله یافتم لیك از ترس اینكه صبح بشهر نرسم و درس تعطیل شود، منصرف شدم; ولى پیوسته علاقه شدیدتر مى شد یك پا بر مى داشتم و پاى دیگر را عقب مى گذاشتم. ناگاه باد شدیدى وزید با گرد و غبار زیاد مرا از راه منحرف نمود گویا این توفیقى بود كه مرا بدرب مسجد برساند.
داخل مسجد شدم هیچ كس را در آنجا ندیدم فقط شخص بزرگوارى را مشاهده كردم كه با جملاتى كه دل سنگ را آب و چشم هاى خشك را پر اشك ساخت، مشغول مناجات بود. حالم تغییر كرد و زانوانم سست گردید، اشك از چشمم جارى شد و از شنیدن این جملات كه نشنیده و در آثارى كه از ائمه ـ علیهم السلام ـ روایت شده بود ندیده بودم; فهمیدم او این كلمات را از خود مى گوید نه اینكه حفظ كرده باشد. همانجا ایستاده و از شنیدن این جملات لذت مى بردم تا مناجاتش تمام شد.
در این هنگام بمن توجه نموده و با زبان فارسى فرمود: مهدى بیا. چند قدم جلو رفتم. باز فرمود: جلوتر بیا. مختصرى پیش رفتم. باز امر كرد: جلو بیا. فرمود: ادب در اطاعت است. به اندازه اى نزدیك شدم كه دست من به آن جناب و دست ایشان بمن مى رسید; سخنى به من فرمود.
سلماسى گفت: در این موقع علامه صحبت خود را تغییر داد و جواب سؤال محقق قمى كه قبلاً طرح كرده بود، كه چرا كتاب كمتر نوشته اید با این قدرت علمى كه دارید و از این سؤال چند جواب داد ولى محقق در آخر پرسید: چه سخنى مولى بشما فرمود: با دست اشاره اى كرد كه حاكى از امتناع بود و فرمود این سرى است كه گفته نمى شود.
مولى محمّد سلماسى (رحمه الله) گفت در مجلس درس علامه حضور داشتم مردى از ایشان سؤال كرد آیا در غیبت كبرا مى توان ولى عصر را دید؟ در آن موقع در دست سید غلیان بود; جواب او را نداد و سرى تكان داد و زیر لب این سخن را آرام گفت: « چه بگویم در جواب این شخص با اینكه مرا در آغوش گرفته است; اما در خبر نیز رسیده كسى را كه ادعاى رؤیت مى نماید تكذیب كنید. » چند مرتبه این سخن را تكرار نمود و آنگاه در جواب گفت: در اخبار معصومین ـ علیهم السلام ـ رسیده است: تكذیب كنید هر كه را ادعاى رؤیت حجّت ـ ارواحنا فداه ـ را مى نماید. و دیگر جوابى باو نداد(61).
  از علامه بحر العلوم
شیخ محمّد سلماسى از خادم علامه بحر العلوم نقل كرده است كه در ایام مجاورت علامه در مكه با اینكه در ولایت غربت دور از خانواده و بستگان بود، در بذل و بخشش دست گشاده اى داشت; اتفاقاً روزى رسید كه یك درهم نیز باقى نماند و من جریان را بعرض ایشان رساندم كه با خرج زیاد هیچ نداریم. ولى در جواب من چیزى نفرمود.
عادت علامه این بود كه صبحگاه به خانه خدا مشرف شد و طواف مى نمود و سپس بخانه بازمى آمد و در غرفه مخصوص خود مى نشست و برایش غلیان مى آوردیم; پس از كشیدن غلیان مى رفت و در ایوانى كه شاگردانش از همه مذاهب جمع مى شدند، مشغول درس مى شد و براى هر كدام از آنها مطابق مذهب خویش درس مى داد.
فرداى آن روز كه شكایت از نداشتن درهم و دینار نمودم; پس از بازگشتن از طواف طبق معمول براى ایشان غلیان آوردم. ناگاه صداى درب بلند شد; سید بحر العلوم با اضطراب و وحشت زیادى بمن گفت: غلیان را بردار و از اینجا ببر. و خود با سرعت از جاى حركت نمود و بر خلاف آن وقار و سنگینى كه داشت با عجله درب را باز نمود; شخص بزرگوارى بصورت یكى از اعراب داخل شد و در همان غرفه نشست. سید كنار درب غرفه در نهایت تواضع و فروتنى نشست و بمن اشاره نمود، مبادا غلیان را برایش ببرم.
ساعتى با یكدیگر بصحبت مشغول شدند و سپس تازهوارد از جاى برخاست و سید نیز حركت نمود و در را باز كرد و دست او را بوسید و او را سوار بر شترش كه كنار درب خوابیده بود، نمود، آن شخص رفت و سید در حالى كه رنگش پریده بود، بازگشت. براتى بمن داد و گفت: این حواله ایست براى صرافى كه در كوه صفا است، برو مبلغ این حواله را بگیر. حواله را گرفته پیش صراف رفتم، همینكه چشمش بحواله افتاد بوسید و گفت: چند حمّال بیاور! من چهار نفر حمال آوردم; درهم هائى كه بآنها ریال فرانسه مى گفتند و هر كدام بیش از پنج ریال ایرانى بود باین چهار نفر داد آنان بزحمت بر روى شانه هاى خود گرفته و بخانه آوردند.
یك روز رفتم پیش صراف تا از او حالى بپرسم و سؤال كنم این حواله از چه شخصى بود نه آنجا صرافى را دیدم و نه دكانى. از شخصى كه در آنجا بود راجع بصراف سؤال كردم، گفت: ما هرگز در اینجا صرافى ندیده ام، در این مكان فلانى مى نشیند. فهمیدم این جریان از اسرار و الطاف خداوند بوده است.
  تشرّف حاج على بغدادى
مرحوم نورى در نجم الثاقب قضیّه ى تشرّف حاج على بغدادى را مستنداً نقل مى كند كه ما در اینجا كلام خود حاج على بغدادى را بگونه اى كه در آن كتاب نقل كرده مى آوریم و البته مرحوم شیخ عباس قمى این قضیّه را در كتاب مفاتیح الجنان كه معروف نزد شیعه است آورده است حاجى مذكور ـ ایّده اللّه ـ نقل كرد كه: « در ذمّه ى من هشتاد تومان مال امام ـ علیه السلام ـ (خمس) جمع شد. رفتم به نجف اشرف، بیست تومان از آن را دادم به جناب شیخ مرتضى انصارى ـ اعلى اللّه مقامه ـ و بیست تومان به جناب شیخ محمّد حسین مجتهد كاظمینى و بیست تومان به جناب شیخ محمّد حسن شروقى و باقى ماند در ذمّه ى من بیست تومان كه قصد داشتم در مراجعت بدهم به جناب شیخ محمّد حسن كاظمینى آل یس ـ ایّده اللّه ـ .
پس چون به بغداد بازگشتم، خوش داشتم كه دین خود را زودتر بپردازم. پس در روز پنجشنبه بود كه مشرّف شدم به زیارت كاظمین ـ علیهما السلام ـ و پس از آن رفتم خدمت جناب شیخ ـ سلمه اللّه ـ و قدرى از آن بیست تومان را دادم و باقى را وعده كردم كه بعد از فروش بعضى از اجناس به تدریج بر من حواله كنند كه به اهلش برسانم و تصمیم بر مراجعت به بغداد گرفتم. جناب شیخ خواهش كرد بمانم. عذر آوردم كه باید مزد عمله ى كارخانه كه دارم، بدهم; چون رسم چنین بود كه مزد هفته را در عصر پنجشنبه مى دادم; پس برگشتم.
چون ثلث از راه را تقریباً طى كردم، سیّد جلیلى را دیدم كه از طرف بغداد رو به من مى آید. چون نزدیك شد، سلام كرد و دستهاى خود را براى مصافحه و معانقه گشود و فرمود:
« اهلاً وسهلاً » و مرا در بغل گرفت و معانقه كردیم و هر دو یكدیگر را بوسیدیم; بر سر عمامه ى سبز روشنى داشت و بر رخسار مباركش خال سیاه بزرگى بود.
ایستاد و فرمود: « حاجى على! خیر است، به كجا مى روى؟ »
گفتم: « كاظمین ـ علیهما السلام ـ را زیارت كردم و بر مى گردم به بغداد. »
فرمود: « امشب شب جمعه است، برگرد! »
گفتم: « یا سیّدى! متمكن نیستم ».
فرمود: هستى! برگرد تا شهادت دهم براى تو كه از موالیان جدّ من امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ و از موالیان مایى و شیخ شهادت دهد، زیرا كه خداى تعالى امر فرموده كه دو شاهد بگیرید ».
و این اشاره بود به مطلبى كه در خاطر داشتم كه از جناب شیخ خواهش كنم نوشته اى به من دهد كه من از موالیان اهل بیتم ـ علیهم السلام ـ و آن را در كفن خود بگذارم.
پس گفتم: « تو چه مى دانى و چگونه شهادت مى دهى؟ »
فرمود: « كسى كه حق او را به او مى رسانند، چگونه آن رساننده را نمى شناسد؟ »
گفتم: « چه حق؟ »
فرمود: « آنكه رساندى به وكیل من. »
گفتم: « وكیل تو كیست؟ »
فرمود: « شیخ محمّد حسن. »
گفتم: « وكیل تو است؟ »
فرمود: « وكیل من است. »
حاجى بغدادى به جناب آقا سیّد محمّد گفته بود كه در خاطرم خطور كرد كه این سیّد جلیل مرا به اسم خواند با آنكه او را نمى شناسم. پس به خود گفتم: « شاید او مرا مى شناسد و من او را فراموش كردم ». باز در نفس خود گفتم كه: « این سیّد از حق سادات از من چیزى مى خواهد و خوش دارم كه از مال امام ـ علیه السلام ـ چیزى به او برسانم. »
پس گفتم: « اى سیّد من! در نزد من از حق شما چیزى مانده بود; رجوع كردم در امر آن به جناب شیخ محمّد حسن براى آن كه ادا كنم حق شما ـ سادات ـ را به اذن او. »
پس در روى من تبسّمى كرد و فرمود: « آرى! رساندى بعضى از حق ما را به سوى وكلاى ما در نجف. »
پس گفتم: « آنچه ادا كردم، قبول شد؟ »
فرمود: « آرى! »
در خاطرم گذشت كه این سیّد مى گوید بالنسبه به علماى اعلام: « وكلاى ما! » و این در نظرم بزرگ آمد. پس گفتم: « علماء وكلایند در قبض حقوق سادات. » و مرا غفلت گرفت.
آنگاه فرمود: « برگرد و جدّم را زیارت كن! »
پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود. چون به راه افتادیم، دیدم در طرف راست ما، نهر آب سفیدى جارى است و درختان لیمو و نارنج و انار و انگور و . .. همه پر از میوه در یك وقت با آن كه موسم آنها نبود، بر سر ما سایه انداخته اند.
گفتم: « این نهر و این درختها چیست؟ »
فرمود: « هر كس از موالیان ما كه زیارت كند جدّ ما را و زیارت كند ما را، اینها با اوست. »
پس گفتم: « مى خواهم سؤالى كنم. »
فرمود: « سؤال كن! »
گفتم: « شیخ عبدالرزاق مرحوم، مردى بود مدرس. روزى نزد او رفتم، شنیدم كه مى گفت: كسى كه در طول عمر خود، روزها روزه باشد و شبها را به عبادت بسر برد و چهل حجّ و چهل عمره بجاى آرد و در میان صفا و مروه بمیرد و از موالیان امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ نباشد، براى او چیزى نیست. »
فرمود: « آرى! واللّه! براى او چیزى نیست. »
پس از حال یكى از خویشان خود پرسیدم كه: « او از موالیان امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ است؟ »
فرمود: « آرى! او و هر كه متعلق است به تو. »
پس گفتم: « سیّدنا! براى من مسأله اى است. »
فرمود: « بپرس! »
گفتم: « قرّاء تعزیه ى حسین ـ علیه السلام ـ مى خوانند كه سلیمان اعمش، آمد نزد شخصى و از زیارت سیّد الشهداء ـ علیه السلام ـ پرسید. گفت: بدعت است! پس در خواب دید هودجى را میان زمین و آسمان. پس سؤال كرد كه: كیست در آن هودج؟ گفتند به او: فاطمه زهراء و خدیجه كبرى ـ علیهما السلام ـ . پس گفت: به كجا مى روند؟ گفتند: به زیارت حسین ـ علیه السلام ـ در امشب كه شب جمعه است. و دید رقعه هاى را كه از هودج مى ریزد و در آن مكتوب است: « امان من النار لزوار الحسین ـ علیه السلام ـ فی لیلة الجمعة أمان من النار یوم القیمة. » این حدیث صحیح است؟ »
فرمود: « آرى! راست و تمام است. »
گفتم: « سیّدنا! صحیح است كه مى گویند هر كس زیارت كند حسین ـ علیه السلام ـ را در شب جمعه، پس براى او امان است؟ »
فرمود: « آرى واللّه! » و اشك از چشمان مباركش جارى شد و گریست.
گفتم: « سیّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بپرس! »
گفتم: « سال 1269 قمرى حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را زیارت كردیم و در دروت یكى از عربهاى شروقیه را كه از بادیه نشینان طرف شرقى نجف اشرفند، ملاقات كردیم و او را ضیافت كردیم و از او پرسیدیم كه: چگونه است ولایت رضا ـ علیه السلام ـ . گفت: بهشت است. امروز پانزده روز است كه من از مال مولاى خود، حضرت رضا ـ علیه السلام ـ خورده ام! چه حد دارد منكر و نكیر كه در قبر نزد من بیایند؟ گوشت و خون من از طعام مهمانخانه ى آن جناب روییده است. این صحیح است على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ مى آید و او را از منكر و نكیر خلاص مى كند؟ »
فرمود: « آرى واللّه! جدّ من ضامن است. »
گفتم: « سیّدنا! مسأله ى كوچكى است، مى خواهم بپرسم. »
فرمود: « بپرس! »
گفتم: « زیارت من از حضرت رضا مقبول است؟ »
فرمود: « قبول است ان شاء اللّه. »
گفتم: « سیّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بسم اللّه! »
گفتم: « حاجى محمّد حسین بزاز باشى پسر مرحوم حاجى احمد بزاز باشى، زیارتش قبول است یا نه؟ » و او با من رفیق و شریك در مخارج بود در راه مشهد رضا ـ علیه السلام ـ .
فرمود: « عبد صالح زیارتش قبول است. »
گفتم: « سیّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بسم اللّه. »
گفتم: « فلان كه از اهل بغداد و همسفر ما بود زیارتش قبول است؟ »
پس ساكت شد.
گفتم: « سیّدنا! مسألةٌ. »
فرمود: « بسم اللّه. »
گفتم: « این كلمه را شنیدى یا نه؟ زیارت او قبول است یا نه؟ »
جواب نداد.
حاجى مذكور نقل كرد كه ایشان چند نفر بودند از اهل مترفین بغداد كه در بین سفر پیوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
پس رسیدیم در راه به موضعى كه جاده عریض شده و دو طرف آن باغستانها و مقابل شهر كاظمین بود و قسمتى از آن جاده مال برخى از سادات بود كه حكومت آن را داخل جادّه كرده و اهل تقوا و ورع از ساكنان این دو شهر همیشه از قدم نهادن در آن محدوده پرهیز مى نمودند. پس دیدم آن جناب در آن قطعه راه مى رود.
گفتم: « اى سیّد من! این موضع مال بعضى از ایتام سادات است، تصرّف در آن روا نیست. »
فرمود: « این موضع مال جدّ ما، امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ و ذریه ى او و اولاد ماست، براى موالیان ماتصرّف در آن حلال ست. »
و نیز در آن حوالى باغى وجود داشت متعلق به حاجى میرزا هادى از سرمایه داران عجم كه در بغداد ساكن بود. گفتم: « سیّدنا! راست است كه مى گویند زمین باغ حاجى میرزا هادى، مال حضرت موسى بن جعفر ـ علیه السلام ـ است؟ »
فرمود: « چكار دارى به این. » و از جواب دادن اجتناب نمود.
آنگاه به دوراهى رسیدیم یكى راه سلطانى و دیگرى راه سادات; و آن جناب از راه سادات ادامه مسیر داد.
عرض كردم: « بیا از این راه، یعنى راه سلطانى، برویم. »
فرمود: « نه! از همین راه خود مى رویم. »
پس آمدیم و چند قدمى نرفتیم كه خود را در صحن مقدس در نزد كفشدارى دیدیم و هرگز با كوچه و بازارى برخورد نكردیم. پس داخل ایوان شدیم و از طرف باب المراد ـ سمت شرقى و طرف پایین پا ـ و در رواق مطهر مكث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و در در حرم ایستاد. پس فرمود: « زیارت بكن! »
گفتم: « من قارى نیستم! »
فرمود: « براى تو بخوانم؟ »
گفتم: « آرى! »
پس فرمود:
« ءَدخل یا اللّه! السلام علیك یا رسول اللّه! السلام علیك یا أمیرالمؤمنین . . . » و همچنین سلام كردند بر هر یك از ائمه ـ علیهم السلام ـ تا رسیدند در سلام به حضرت عسكرى ـ علیه السلام ـ و فرمود: « السلام علیك یا أبا محمّد الحسن العسكری. »
آنگاه فرمود: « امام زمان خود را مى شناسى؟ »
گفتم: « چرا نمى شناسم؟! »
فرمود: « سلام كن بر امام زمان خود. »
پس گفتم: « السلام علیك یا حجّة اللّه یا صاحب الزمان یا ابن الحسن. »
پس تبسّم نمود و فرمود: « علیك السلام ورحمة اللّه وبركاته. »
آنگاه داخل حرم مطهر شدیم و ضریح مقدّس را چسبیدیم و بوسیدیم. سپس به من فرمود: « زیارت كن! »
گفتم: « من قارى نیستم ».
فرمود: « براى تو زیارت بخوانم؟ »
گفتم: « آرى! »
فرمود: « كدام زیارت را مى خواهى؟ »
گفتم: « هر زیارت كه افضل است، مرا به آن زیارت ده. »
فرمود: « زیارت امین اللّه افضل است. »
آنگاه مشغول شدند به خواندن و فرمود:
« السلام علیكما یا أمینی اللّه فی أرضه وحجّتیه على عباده . . . ».
چراغهاى حرم را در این حال روشن كردند، شمعها را دیدم كه روشن است لیك حرم روشن و منور به نورى دیگر چون نور آفتاب است و شمعها مانند چراغى كه روز روشن كنند، پرتو مى دهند. مرا چنان غفلت گرفته بود كه هیچ ملتفت این نشانه ها نمى شدم. چون از زیارت فارغ شد، از سمت پایین پا آمدند به پشت سر و در طرف شرقى ایستادند و فرمودند: « آیا زیارت مى كنى جدّم حسین ـ علیه السلام ـ را؟ »
گفتم: « آرى! زیارت مى كنم، شب جمعه است. »
پس زیارت وارث را خواندند و مؤذّنها از اذان مغرب فارغ شدند. به من فرمود: « نماز كن و ملحق شو به جماعت. »
پس تشریف آورد در مسجد پشت حرم مطهر كه نماز جماعت در آنجا منعقد بود و خود به انفراد در طرف راست امام جماعت محاذى او ایستاد و من داخل شدم در صف اول و برایم مكانى پیدا شد. چون فارغ شدم او را ندیدم. از مسجد بیرون آمدم، در حرم تفحص كردم او را ندیدم و قصد داشتم او را ملاقات كنم و چند قرانى به او بدهم و شب او را نگاه دارم كه مهمان باشد. آنگاه به خاطرم آمد: این سیّد كى بود؟ یك یك نشانه ها و معجزات گذشته را ملتفت شدم، پیروى از فرمان او در راه بازگشت با وجود كار مهمى كه در بغداد داشتم و نیز خواندن مرا به اسم با آنكه او را ندیده بودم و گفتن او: « موالیان ما » و این كه « من شهادت مى دهم. » و « دیدن نهر جارى و درختان میوه دار در غیر فصل » و غیر از اینها از آنچه گذشت كه سبب شد براى یقین من به اینكه او حضرت مهدى ـ علیه السلام ـ است. خصوص در فقره ى « اذن دخول » و پرسیدن از من، بعد از سلام بر حضرت عسكرى ـ علیه السلام ـ كه « امام زمان خود را مى شناسى؟ » چون گفتم: مى شناسم، فرمود: سلام كن. چون سلام كردم، تبسم كرد و جواب سلام داد.
پس آمدم در نزد كفشدار و از حال جنابش سؤال كردم. گفت: « بیرون رفت. » و پرسید كه: « این سیّد رفیق تو بود؟ »
گفتم: « بلى! » پس آمدم به خانه ى مهماندار خود و شب را به سر بردم. چون صبح شد، رفتم به نزد جناب شیخ محمّد حسن و آنچه دیده بودم نقل كردم. پس دست خود را بر دهان گذاشت و نهى نمود از اظهار این قصّه وافشاى این سرّ. فرمود: « خداوند تو را موفّق كند. »
پس آن را مخفى مى داشتم و به احدى اظهار ننمودم تا آنكه یك ماه از این قضیه گذشت.
روزى در حرم مطهّر بودم، سیّد جلیلى را دیدم كه آمد نزدیك من و پرسید كه: « چه دیدى؟ » اشاره كرد به قصّه ى آن روز.
گفتم: « چیزى ندیدم. » باز اعاده كرد آن كلام را. به شدّت انكار كردم. پس از نظرم ناپدید شد و دیگر او را ندیدم.  




نوع مطلب : انتظار، 
برچسب ها :


درباره وبلاگ

وقتى سخن از ظهور به میان مى آید احساس دلپذیرى به آدمى دست مى دهد. گویى در فضاى باغى سبز و كنار نهرى جارى نشسته است و به آواز خوش بلبلان گوش مى دهد. آرى
ظهور زیبائى ها و انتشار خوبى ها جان و تن خستگان را نشاط مى بخشد و برق شادى در چشمان امیدواران روشن مى كند.
در این وبلاگ سعی می شود درباره ظهور حضرت مهدى (عج) و آنچه در سایه سار حضور عینى او رخ خواهد داد سخن گوییم
و به تماشاى جمال بى مثالش بى حجاب غیبت مى نشینیم.
امیدوارم از مطالب این وبلاگ در جهت آشنایی بیشتر دیگر هموطنان عزیزم با امام عصر در جامعه بهره ببرید.
التماس دعا
با تشکر

مدیر وبلاگ : منتظر
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

كد نوحه

كد مداحی